تبلیغات
ღگالری عکس های وینکسღ - داستان یکی از قسمت های وینکس

داستان یکی از قسمت های وینکس

جمعه 17 تیر 1390 09:12 ق.ظ

نویسنده : استلا
ارسال شده در: سایر ،

سلام بچه ها !

بالاخره میخوام داستان اون قسمتو بنویسم .(عکساش توی پست عکس های یکی از قسمت های وینکس)هست .

برید ادامه ی مطلب .

امیدوارم خوشتون بیاد .

نظر یادتون نره

یک روز بود که گروه وینکس در حال رقص باله بودند .

وقتی رقصشان تموم شد به اتاق استلا رفتند و تلویزیون رو روشن کردند .در اخبار داشت کنتس کاساندرا(مادر ناتنی استلا)رو نشون میداد استلا خیلی عصبانی بود چون قرار بود کنتس کاساندارا با پدرش ازدواج کنه و استلا میخواست جلوی این عروسی رو بگیره البته پدر استلا هم جادو شده بود (توسط کنتس کاساندرا)

اونا با موتوراشون (که مال دوست پسراشون بود)رفتند به طرف قصر که استلا دید داره وقت تموم میشه و فقط چند دقیقه ی دیگه مونده استلا سریع با دوستاش به طرف در قصر میرن وقتی داخل قصر میرن مردی که میخواست اون دو تا رو زن و  شوهر اعلام کنه گفت کسی ناراضیه ؟

واستلا گفت من ناراضیم و همراه با دوستانش انچانتیکسشو به دست اوردن ...

کنتس کاساندرا برای این که نقشه هاش به هم نریزه پدر استلا رو برد به طبقه ی بالا استلا میخواست بره بالا اما چیمرا هی مزاحمش میشد در اخر که استلا هیلی عصبانی شده بود با ضربه ای محکم اونو روی زمین انداخت وقتی رفت بالا اومد کنتس هم تسلیم شد اون سعی کرد تا خودشو به باباش معرفی کنه و بگه که من دخترتم ولی پدرش هیچی یادش نمیومد و فکر میکرد که چیمرا دخترشه استلا اون قدرتی که برای انچانتیکسه(گردنبندشون)رو جادوشو روی پدرش ریخت و پدرش همه چیرو یادش اومد اون خیلی خوش حال شد .

کنتس و چیمرا هم دستگیر شدن ...

و بازم مثل همیشه گروه وینکس پیروز شد .

..................

امیدوارم خوشتون اومده باشه .

پس نظریادتون نره




دیدگاه ها : نفر از داستان خوششون اومد
آخرین ویرایش: جمعه 17 تیر 1390 09:28 ق.ظ